پادشاهی ضحاک :
چو ضحاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگار دراز
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
هتر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی ، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن ، جز به راز
دو پاکیزه از خانه جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهرویی بنام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدها فش سپردندشان
بپروردشاناز ره بد خویی
بیاموختشان کژی و جادویی
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمه پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
وزو ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش ببرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایه پارسا
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیش بین
چنان بد که بودندروزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و از لشکرش
و زان رسم های بد اندر خورش
یکی گفت ما را نحو خوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
وزان پس یکی چاره ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دوتن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها به اندازه پرداختند
خورش خانه پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار خرم نهان
چو آمدش هنگام خون ریختن
ز شیرین روان اندر آویختن
از آن روز بانان و مردم کشان
گرفته دو مرده جوان را کشان
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
پر از درد خوالیگرانرا جگر
پر از خون دو دیده ، پر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چاره نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسفند
بر آمیخت با مغز آن ارجمند
یکیرا به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا در جهان کوه و دشتست بهر
به جای سرش ز آن سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدندی ازیشان دویست
برآنسان که نشناختندی که کیست
خورشگر بر ایشان بز و چند میش
بدادی و صحرا نهادیش پیش
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد نیاید بدل برش یاد
بود خانها شان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس
پس آیین ضحاک واژونه خو
چنان بد که چون می بدش آرزو
ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی که با دیو بر خاستی
کجا نامور دختر خوبروی
بپرده درون پاک بی گفت و گوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه رسم کی بد نه آیین نه کیش
0 نظرات