نامه ای به Mr PRESIDENT. ...........
| ارسال شده توسط
arezoopd
ارسال شده در دسته
بهرام,
موزیک
|
0
نظرات
|
غم
| ارسال شده توسط
arezoopd
حالمان بد نیست ، غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم می خوریم
آب میخواهم ، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
ز چه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد و داد شد
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
ارسال شده در دسته
شعر
|
0
نظرات
|
زندگی
| ارسال شده توسط
arezoopd
گر نشان زندگی جنبندگیست
خار در صحرا سراپا زندگیست
هم جغد زنده است هم پروانه لیک
فرقها از زندگی تا زندگیست
پرسش روز جزا بی حاصل است
چون حساب زندگی با زندگیست
ما ز جام زندگی خون می خوریم
راستی این مرگ است ؟ یا زندگی
گرچه بدنام است بویحیی ،ولی
آن چه جان می گیرد از ما زندگیست
ارسال شده در دسته
شعر
|
0
نظرات
|
پیرمرد
| ارسال شده توسط
arezoopd
روی یک مرز سیاه ،پیرمردی دیدم
بیل به دست ، چکمه به پا
دلم از دیدن او سخت گرفت
کاش می دانستم در میان گل و لای
عمر گمگشته خود می جوید یا نشان پیری
دل او مخزن درد
سینه گنجینه حرف
کاش می دانستم
به چه امیدی هنوز
مزرعه سبز وجودش باقیست
ارسال شده در دسته
شعر
|
0
نظرات
|
| ارسال شده توسط
arezoopd
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
ترا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
ترا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی، نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی ، برای چه، ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش در انبوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این طوفان وهم و پریشو تردید
کسی از قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزیترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا
شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
ارسال شده در دسته
شعر
|
1 نظرات
|
اشتراک در:
پستها (Atom)

