خرم آن مرغ که آزاد شود از قفسش
نغمه خوان پر گشاید به هوای هوسش
بیدل آن بلبل افسرده که هنگام بهار
شود آویخته بر شاخه گلی قفسش
مست آواره بسی شاد شود در شب سرد
که بیفتد به سر راه و بگیرد عسسش
کاروانی که بود بدرقه اش اشک وداع
ناله خیزد ز دله من به صدای جرسش
هر کسی لب بگشاید به هواداریه خلق
عطره گلهای بهاری بدمد از نفسش
نا خدا در دله دریا نکند میله غدیر
رهرو راه توکل چه نیازی به کسش
هنر مرد به چشم همه مردم پیداست
نیست روشنتر از این آینه در دسترسش !
0 نظرات