غزلی از دیوان شمس




آمدم که تا بخود ، گوش کشان کشانمت
بی دل و بی خودت کنم ، در دل و جان نشانمت

گل چه بود که گل تویی، ناطق امر قل تویی
گر دگری نداندت ، چون تو منی بدانمت

صید منی شکار من ، گر چه ز دام جسته ای
جانب دام باز رو ، ور نروی به رانمت

زخم پذیر و پیش رو ، چون سپر شجاعتی
گوش به غیر زه مده ، تا چو کمان خمانمت

از حد خاک تا بشر ، چند هزار منزلست
شهر به شهر بردمت ،بر سر ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن ، سر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن ، زانکه همی پزانمت

گوی منی و میدوی ، در چوگان حکم من
در پی تو همی دوم ، گرچه که می دوانمت

0 نظرات

ارسال یک نظر