زمانی دور
در ایرانشهر
همه در بیم ، نفس در تنگنای سینه ها محبوس
همه خاموش
و فریاد در زنجیر
و پای آرزو در بند
هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش
فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش
و باد سرد
و باد سرد
چونان کولی ولگرد
به هر خانه ، به هر کاشانه سر می کرد
و با خشمی خروشان
شعله روشنگر اندیشه را
می کشت !!!!!!!!
----------------
شب تاریک را تاریکتر می کرد
نه کس بیدار ، نه کس را قدرت گفتار
همه در خواب ، همه خاموش
به کاخ اندر که گرداگرد آن برج و بارو
تا دل قیرگون دریای وارون بود
نشسته اژدهاک دیو خو
بر روی تخت خویشتن هشیار
مبادا کس شود بیدار
لبانش تشنه خون بود
نمانده دور ز چشم و گوش او پنهانترین جنبش
لبش را می فشرد آهسته با دندان
غمین پژمان
چنین با خویشتن نجوای گنگی داشت
جز اینم آرزو نیست
که ریزم زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را
ولیکن بر نمی آورد هرگز آرزویش را
------------
زمین رخت عزای خویش می پوشید
زمان ته مانده های نور را در جام خاک خسته می نوشید
فرو افتاده در طشت افق خورشید
میان طشت خون خورشید می جوشید
سیاهی برگ و پر بگشوده پیچک وار بر دیوار می پیچید
در این تاریکی مرموز شهر بی تپش مدهوش
چراغ کلبه ها خاموش
در این خاموشی شب اما
درون کوره آهنگری یک شعله سوزان بود
لب هر در
به روی کوچه ها آهسته وا می شد
و از دهلیز قلب خانه ها با خوف
سرا پا واژه انسان رها می شد
درون کورخ آهنگری آتش فروزان بود
و بر رخسار کاوه سایه های شعله می رقصید
----------------------
از آن رو کان سیه کردار
گجسته اژدهک پیر دژ رفتار
آن خونخوار
هماره خون گلگون جوانان وطن می خورد
روان کاوه زین اندوه می آزرد
در آن میدان کنار کارگاه کاوه جنگجو جانباز
فزونی می گرفت آن جمع را هر چند
در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور
نگاهی مهربان افکند
همه یاران او بودند
همه در انتظار لحظه فرمان او بودند
و کاوه ، مرد آزاده
سکوت خویش را بشکست و اینسان گفت
گذشته سال های سال
که دلهامان تهی گشته است از آمال
اجاق آرزوها کور
چراغ عمرمان بی نور
تن و جانمان اسیر بند
به رغم خویشتن تا چند
دهیم از بهر ماران دو کتف اژدهک پیر
سر فرزند
شما را تا به چند آخر
نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن
شما را تا به کی باید
در این ظلمت سرا عمری به سر بردن
بپا خیزید
کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید
شما را عزمی کنون راسخ و پیگیر می باید
شما را این زمان باید
دلی آگاه
همه با همدگر همراه
نترسیدن ز جان خویش
روان گشتن به سوی دشمن بد کیش
نهادن رو به سوی ای دژ دیوان جان آزار
شکستن شیشه نیرنگ
بریدن رشته تزویر
دریدن پرده پندار
اگر مردانه روی آرید و بردارید
از روی زمین از دشمنان آثار
شود بی شک
دل و جانتان ز بند بندگی آزاد
دلها شاد
تن از سستی رها سازید
روان ها را به مهر اورمزدا آشنا سازید
از آن ماست پیروزی
0 نظرات